ميرزا خانلرخان

94

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

بگيرد گفتند . بعد گفتم : آخر شاهزاده شما را گماشته است كه اطلاعات از قائن به من بدهيد گفت : بلى ! من چهار پنج سفر به قائن مأمور شده‌ام . اطلاعات من همين‌ها بود كه گفتم . گفتم : خوب حالا تكليف چيست ؟ اگر شما بجاى من باشيد چه مىكنيد ؟ هردو گفتند : تسليم مىشديم پيش امير قائن . به غير اين اگر بكنيد ، ده روز يك دفعه هم او را ملاقات نخواهيد كرد . شام خورديم و روانهء منزل شده ، خوابيدم . روز چهارشنبهء نهم . صبح برخاسته به حمام پاچنار رفته ، غسل كرده ، مشرف شدم . نماز ، زيارت كرده به منزل آمدم . چاى خورده ، آقا عبد الوهاب آمد ، دو سه نفر از اهل طبس آمده متاعى دارند ، مىفروشند . گفتم : بيايند ! آمدند كه پاره‌اى اجناس داشتند ، گران گفتند ، معامله نشد ، رفتند . وقت عصر كربلائىنامى دلال آمد كه بعضى اجناس و قماش كابلى دارم ، اگر طالبيد بيارم ؟ گفتم بيار ببينم ، رفت . وقت مغرب آمد گفتم : منزل بمان تا من مشرف شده برگردم . او ماند . من به حرم مشرف شدم ، برگشتم اجناسش را آورد . ديدم پربد نبود . اما خيلى گران مىگفت . برك را توپى ده تومان گفت ، نخريدم . من هم شام خورده ساعت پنج از شب باز به حرم مشرف شدم . ميرزا مصطفى خان نايب التوليه و صاحب - منصبان آستانهء مباركه و خدام ، در ايوان طلاى قديم جمع شده ، ساعتى نشستند . بعد برخاسته ، از جلو ايوان تا درب صحن مقدس ، از طرف خيابان سفلى ، هرنفرى يك شمع گچى به دست گرفته ، يك حوزهء بزرگى ايستاده ، مدتى نوحه مىخواندند و سينه مىزدند . من با كوچك ميرزا كنار ايوان نشسته صحبت مىكرديم . بعد نايب التوليه و سايرين هم از سينه زدن خلاص شده ، آمدند . منقلها را آتش كرده ، چاى دادند ، شربت دادند ، تا ساعت هشت از شب آنجا مشغول به اين قسم تعزيه‌دارى بوديم . بعد زيارت كرده ، به منزل آمده ، خوابيدم . روز پنج‌شنبهء ، عاشورا . صبح حمام رفته ، غسل كرده مشرف شدم . زيارت كرده به منزل آمدم . خانهء حاجى محمد رضا كه پدر عبد الوهاب صاحب